![]() |
![]() |
|
|
هو الرّحمن ستاره بارون . . . اول سلام . . . سری ستاره بارون یه سریِ که ان شاء الله شروع می شه و از این به بعد می خوایم تو این سری زیر آسمون بشینیم و ستاره ها رو نگاه کنیم ( و اگرم پا داد و سعادتش رو داشتیم تا اون جایی که تونستیم پاشیم . ) . ستاره ی 1 : ( شهید مهدی زین الدین )
اول در سال 1338 هستي آسمانيش در خاک تجلي يافت،در دوران نوجواني اوقات فراغتش را در کتاب فروشي پدر مي گذراند، پس از پايان تحصيلات متوسطه رتبه چهارم را در ميان پذيرفته شدگان دانشگاه شيراز بدست آورد. همچنین از چند دانشگاه فرانسه هم پذیرش گرفته بود ( از جمله رشته ی برق دانشگاه سوربن ).
چند تا خاطره ی قشنگ :
1- پسرک کیفش را انداخته روی دوشش. کفش ها را هم پایش کرده . مادر دولا می شود که بند کفش را بندد. پاهای کوچک ، یک قدم عقب می روند. انگشت های کوچک گره شلی به بند ها می زنند و پسرک می دود از در بیرون.
5-" ازش گله کردم که چرا دير به دير سر مي زنه. گفت: «پيش زن هاي ديگه م ام.» گفتم: «چي؟» گفت: «نمي دونستي؟!! چهار تا زن دارم!!» ديدم شوخي مي کنه چيزي نگفتم. گفت: «جدي مي گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو.» "
این اولین ستاره ای بود که دیدمش ( و منابع : سایت سبک بالان ، وبلاگ 100 خاطره و سایت راسخون ( هر سه تو لینک ها هستن . ) . ) .
حالا چند سطر شعر پایانی : « دلا از قصه سیاس آخه پس خونه ی خورشید کجاس ؟
قفله ؟ وازش می کنیم ! قهره ؟ نازش می کنیم ! می کشیم منتِ شو می خریم همتِ شو !
مگه زوره ؟ به خدا هیچ کی به تاریکیِ شب تن نمی ده موشِ کورم که می گن دشمنِ نوره ، به تیغِ تاریکی گردن نمی ده ! » ( احمد شاملو )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 22:19 توسط AHF |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود .
یه روز از روزای خدا یه بنده خدایی تصمیم گرفت نظریات درست و غلط خودش رو به نمایش بذاره تا دیگه محدود به کسایی که شخصا باهاشون ارتباط داره نشه . این بود که اومد و این وبلاگک رو ایجاد کرد که نقشی که باید داشته باشه ایفا کنه . |
| آرشیو موضوعی |
|
ستاره بارون مطالبی خیلی مهم حرف دل |
|
RSS
|