تبليغاتX
چی بگم . . . ؟!

هوالمصور

  اللهم حشرنا بالشهداء و المصدقین . . . 

    

سلام !

    این روزای قشنگ رو بهتون تبریک  می گم . به نظر من این روزا واقعا تبریک داره ‌چون روزایی که خدا منتظر دعای بنده هاشه . درسته این بنده هاش توعرفن ، اما ما هم اگر یه کم بال بال بزنیم و دلمون مثل اونا تو عرفه باشه شاید خدا مثل اونا به حرف ما هم گوش کنه . . . ! عرفه یعنی شناخت . پس سعی کنیم تو این روزا یه سری چیزا رو بشناسیم .

    بگذریم . . . ( البته به همین راحتیا نگذرین ها ! ) میخواستم در مورد یه مسئله ی ‌‌‌‌‌‌‌‌ دبگه ای باهاتون صحبت کنم . همون طور که توی عنوان مطلب اشاره شده یکی از اعجازعشق . توی خط اول مطلب هم یه کمی بهش اشاره کردم .

" گفته بودند :بیاریدش مرده یا زنده اش فرق نمی کند.
بچه ها بهش می گفتند:بده سرتو خودمون ببریم حداقل یه چیزی گیرمون بیاد !
این جور وقت ها سرشو پایین می انداخت و می رفت !
سرش ۷ میلیون تومان ارزش داشت !
کی ؟ برگردید به بیست و اندی سال قبل تا بفهمید ۷ میلیون تومان چقدر ارزش داشت !
چون خواب رو از چشم های نامردترین انسان های دنیا گرفته بود : ضد انقلاب کردستان.
در مورد بزرگترین ژنرال های ارتشی دنیا صحبت نمی کنم
مطلب در مورد پاسدار سبز پوش جان برکفی است که در پایین می بینید : محمود کاوه . . . ! "
 
    شهید کاوه قبل از انقلاب بورسیه ی تحصیلی داست . اون توی دانشگاه سوربون فرانسه تو رشته ی برق تحصیل کرد . اما وقتی جنگ شد به ایران اومد تا همون طور که بالا دیدین حدود ۲۶ سال پیش کزدستانیای ضد انقلاب برای سرش ۷۰۰۰۰۰۰ تومن جایزه بذارن . این همون معجزه ی عشقه . . . !
    چه نیرویی می تونه آدم رو از همچون وضعیتی بهجایی بکشه که برای سرش اینقدر جایزه می ذارن ؟! چه نیرویی می تونه به آدم این جرئت رو بده که بیاد تو جایی که برای سرش جایزه گذاشتن ؟! نیرویی جز عشق که از جنبهی دنیویش به آدما کله شقی می ده می تونه چنین کاری بکنه ؟!
 

" کار عشق بود که دل سامان گرفت ! "

 
خاطرات رهبر از شهید کاوه :

"  ۱ - خدا را سپاسگذاريم كه توفيق دست داد تا شما عزيزان لشگر ويژه ی شهدا را در مقرتان زيارت كردم آرزوئي بود و ياد نيكي از شماها در دل ما ،‌در زمان اوايل تشكيل اين تيپ و لشگر .‌هر چه ما شنيده بوديم تعريف و تمجيد و ستايش قهرماني ها و شجاعتهاي اين لشگر بود . البته حقيقتا با همه دل عرض مي كنم جاي اين شهيد عزيزمان خالي است. شهيد محمود كاوه و همه ی شهدا ، چه سرداران و چه بقيه ی برادراني كه به شهادت رسيده اند؛ اما خوب بعضي ها را انسان از نزديك مي شناسد، فضايل آنها را مي داند ،‌ارزشهائي را كه گاهي در يك انسان ، در يك جوان جمع شده از نزديك لمس مي كند و ای عزيزان محمود كاوه از اين قبيل بود . در او ارزشهائي بود كه براي يك جوان مسلمان ايده آل بود . . . فراموش نميكنم همين شهيد محمود كاوه بچه اي بود ، پدرش دستش را مي گرفت ، او را  به مسجدي كه من آن جا صحبت مي كردم و تفسير مي گفتم مي آورد، ،‌جوانها پرواز كردند و ما مانديم ( گريه رهبر و حضار ) بچه ها بزرگ شده اند. قدر آنها را بدانيم .‌كم سعادتي ماست ،‌ما كه به اصطلاح پيشكسوت آنها بوديم مانديم، همچنان در لجن و در عالم ماده .

۲ -   من در خود سپاه عناصر بسيار خوبي را سراغ دارم كه آمادگي خودسازي و ديگر سازي داشته و دارند. خوب است من از برادر، شهيد عزيزمان محمود كاوه ياد كنم كه من او را از بچگي اش مي شناختم . پدر اين شهيد جزو اصحاب و ملازمين هميشگي مسجد امام حسن(ع) بود كه بنده آنجا نماز مي خواندم و سخنراني مي كردم؛ دست اين بچه را هم مي گرفت و با خودش مي آورد .من مي دانستم كه همين يك پسر را دارد. پدرش را هم قاعدتا برادرهاي مشهدي مي شناسند، از همان وقتها همين جوري بود پرشور و بي محابا در برخورد ، گاهي حرفهاي تندي هم مي زد كه در دوران اختناق، آنجور حرفي را كسي نمي زد. اين بچه آن جوري توي اين محيط خانوادگي پرشور و پرهيجان تربيت شد .خوراك فكري او از دوران نوجواني اش ـكه شايد آن سالهائي كه من مي گويم ، ايشان مثلا دوزاده و سيزده سال شايد هم چهارده سال بيشتر نداشت ـ عرابت بود. از مطالب مسجد امام حسن (ع) كه اگر از شما ها برادرهاي آنوقت بودند مي دانند كه چه سنخ مطالبي بود و مي شود فهميد ديگر از نوارها و از آثار آن مسجد كه چه جور مطالبي بود . در يك چنين محيط فكري اين جوان تربيت شد و جزو عناصر كم نظيري بود كه من او را در صدد خودسازي يافتم . حقيقتا اهل خودسازي بود . هم خود سازي معنوي ،اخلاقي و تقوائي و هم خود سازي رزمي. در يكي از عملياتهاي اخير دستش مجروح شده بود كه آمد مشهد؛ مدتي هم که اينجا در بيمارستان بود، مدت كوتاهي است، ظاهرا بعد برگشت مجددا جبهه. تهران ،‌آمد سراغ من ، من دیدم دستش متورم شده است؛ بنده نسبت به كساني كه دستشان آسيب ديده حساسيت دارم ، فوري پرسیدم دستت درد مي كند؟ گفتش كه نه . بعد من اطلاع پيدا كردم كه برادرهاي مشهدي كه آنجا هستند، گفتند كه دستش شديد درد مي كند؛ او حتي درد را كتمان مي كرد و نمي گفت . اين مستحب است كه انسان حتي المقدور درد را كتمان كند و به ديگران نگويد. يك چنين حالت خودسازي ايشان داشت . يك فرمانده بسيار خوب بود از لحاظ اداره ی واحد خودش كه تيپ ويژه ی شهداـ فكر مي كنم حالا لشكر شده ، آنوقت تيپ بود يك واحد خوب بودـ جزو واحدهاي كار آمد محسوب مي شد و به اين عنوان ازش نام برده مي شد. خود او هم در عملياتهاي گوناگوني شركت داشت و كار آزموده ی سميدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم اداره ی واحد ، مديريت قوي ،‌دوستي و رفاقت با عناصر لشكر و از لحاظ معنوي ، اخلاقي ، ادب ،‌تربيت و توجه يك انسان جوان ولي برجسته بود . اين هم يكي از خصوصيات دوران ماست كه برجستگان هميشه از پيران نيستند؛ آدم، جوانها و بچه ها را مي بيند كه جزء چهره هاي برجسته مي شوند . رهبان اليل و استون النهار غالبا تو همين بچه ها وتوی همين جوانهاست . ما نشسته ايم از دور داريم نگاه مي كنيم، حسرت مي خوريم و آرزو مي كنيم . كاش برويم توي محيط آنها ،‌ كمتر وقتي است كه بنده همين حالا ها دلم پرواز نكند به سمت محفل سنگر نشينان ، آنجا انسان ساخته مي شود و اين جوانها خوب ساخته شده اند  و شهيد كاوه حقيقتا خوب ساخته شد . البته من در مشهد و در كل سپاه، عناصر برجسته زياد سراغ دارم، حقا و انصافا چهره هائي را من سراغ دارم كه  اخلاقيات و خصوصيات اينها را كه مشاهده مي كند، از نزديك حالات عرفا و سالك بزرگ برايش تداعي مي شود، نه حالت نظاميان بزرگ ، از نظامي گري فراترند اگر چه در نظاميگري هم انصافا چيره دست و نيرومندند .

۳ - يك لشگر را يك جوان بيست و چهارـ پنج ساله اداره مي كنددر حالي كه در هيچ جاي دنيا افسري به اين جواني پيدا نمي شود كه يك لشگر را اداره كند . چند صد نفر يا چند هزار تا انسان را اين رهبري مي كند ، در كجا؟ نه در مسافرت به سوي فلان زيارتگاه يا فلان ييلاق ،‌در ميدان جنگ ، زير آتش ،‌در مقابله با تانكهاي دشمن با وجود آن همه مانع يك جوان بيست و چند ساله، چند هزار آدم را شما مي بينيد دارد هدايت مي كند؛ با سازماندهي مي برد جلو ،‌خط را مي شكند ، دشمن را تار و مار مي كنند ، اسير هم ميگيرند ، منطقه هم اشغال مي كنند و مستقر مي شوند. پس نظاميگري هم در معجزه گري انقلاب و سازندگي انقلاب وجود دارد، نه فقط معنويت. ‌اما بالاتر از نظامي گري اين معنويت و تقواي جوانان است ،كه آنرا هم دارند . "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 9:44  توسط AHF | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یکی بود یکی نبود .
یه روز از روزای خدا یه بنده خدایی تصمیم گرفت نظریات درست و غلط خودش رو به نمایش بذاره تا دیگه محدود به کسایی که شخصا باهاشون ارتباط داره نشه . این بود که اومد و این وبلاگک رو ایجاد کرد که نقشی که باید داشته باشه ایفا کنه .

نوشته های پیشین
هفته اوّل مهر 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته اوّل بهمن 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته اوّل اسفند 1384
هفته دوم بهمن 1384
آرشیو موضوعی
ستاره بارون
مطالبی خیلی مهم
حرف دل
پیوندها
پایگاه اطلاع رسانی شهید آوینی
پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای ( مد ظله )
پایگاه اطلاع رشانی دفتر مقام معظم رهبری
کویر سیراب
آقای قشقاوی
hosmir
احمد
صدرا
غیاثی
MM
راسخون
سبک بالان
قافله ی شهدا
100 خاطره
وبگاه رسمی احمد شاملو
آوای آزاد ( شعرستان )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM