تبليغاتX
چی بگم . . . ؟!

چی بگم . . . ؟!

بازگشت ahf . . . !!

هوالباقی

سلام

من دوباره برگشتم . . .

ولی این دفعه . . . با یه آدرس جدید !

ایم وبلاگ عملا تعطیله ! من تو یه وبلاگ با یه آدرس دیگه می نویسم .

وبلاگ من :

totem-ahf.blogfa.com


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 12:49  توسط AHF  | 

سلام و خداحافظ

هوالرزّاق

    !

          تعجب کردین ؟!! آخه آپ کردم !!

   البته چنین قصدی نداشتم ، ولی یکی بهم گفت این کار رو بکنم . چه کاری ؟

    من تا بعد کنکور ( احتمالا ) آپ نخواهم کرد ( شاید باید ۶ ماه پیش می گفتم ولی . . . نمی دونم ( شاید ویر نوشتن گرفته باشم که می نویسم ، چون شاید الآن دیگه ملت فهمیده باشن ) . در حالت کلی خیلی نمی دونم که چی کار می کنم ! کلا شاید کار موجهی نکنم ! ) . ( اگه اتفاقی افتاد و آپ کردم خبر می دم . ) راستش دوست نداشتم این رو بنویسم ( به دلیل فلسفه ی وجودی وبلاگم !!) ، ولی گفتم یه موقع کسی فکر نکنه وبلاگ متروکه شده و دیگه تعطیله ؛ بعد کنکور به صورت جدی در خدمتیم . ( اصلی ترین دلیل نذاشتن مطلب : این روزا ملت وب گردی نمی کنن ، مطلب هدر می ره . )

دیگه . . . همین !

تا ۱۱/۴/۱۳۹۰ خداحافظ ! ( ان شاءالله همگیتون رو غرق نور می بینم ! )

( البته یه چیز یادم رفت : دعا کنید ! ما امسال باید از ایست بازرسی اول رستگاری رد شیم ! خیلی دعا کنید ! )

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 11:27  توسط AHF  | 

قلم . . .

هوالهادی

     امروز روز قلم بود . . .

«   

     قلم خویشاوند آن من راستین من است ، عطیه ی روح القدس من است ، همزاد آفرینش من ، زاد  هجرت من ، همراه هبوط من و انیس غربت من و رفیق تبعید من و مخاطب نوع چهارم من و همدم خلوت تنهایی و ازلت من و یادآور سرگذشت و یادآور سرشت و بازگوی سرنوشت من است ، روح من است که جسم یافته است ، « آدم بودن من » است که شیء شده است .

     آن امانت است که به من عرضه شده است !

...

     ...قلم توتم من است ، او نمی گذارد که فراموش کنم ، که فراموش شوم ، که با شب خو کنم ، که از آفتاب نگویم ، که دیروز را از یاد ببرم ، که فردا را به یاد نیارم ، که از « انتظار » چشم بپوشم ، که تسلیم شوم ، نومید شوم ، به خوشبختی رو کنم ، به تسلیم خو کنم ، که ...!

...

     قلم توتم من است ، توتم ماست ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند...که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم...

     اما قلمم را به بیگانه نمی دهم

     به جان او سوگند که جان را فدیه اش می کنم ، اسماعیلم را قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم ، به فرمان او ، هر جا مرا بخواند ، هر جا مرا براند، در طاعتش درنگ نمی کنم.

     قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است ، در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زرخرید یهود نمی شوم ، تسلیم فریسان نمی شوم.بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببیند که به نامجویی ، بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام  ، تا زور بداند ، زر بداند و تزویر بداند که امانت خدا را ، فرعونیان نمی توانند از من خرید و یادگار رسالت را بلعمیان نمی توانند از من ربود ...

     ...هر کسی را ، هر قبیله ای را ، توتمی است ؛ توتم من ، توتم قبیله ی من قلم است .

     قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی توتمی دارد

و قلم توتم من است

و قلم توتم ما است.

»

                                                                                       ( دکتر شریعتی / توتم پرستی )

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 23:17  توسط AHF  | 

مشتبه

هوالبصیر

 تا حالا به این فکر کردین که یه تابِ بازی چقدر می تونه شبیه

 به یه چوبه ی دار باشه ( یاشایدم بر عکس ) ؟! 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 20:50  توسط AHF  | 

. . .

هوالسمیع

       می خواهم نفس بکشم . . .

همین !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 13:48  توسط AHF  | 

این چنین است . . .

هوالکريم

            دو سه ساعت پیش شاید اولین اشتباه برگشت ناپذیز و به شدت تاثیر گذار زندگیم رو کردم ( یا حد اقل اگر اولین نبود مطمئنم که اولینش بود که به شدت واضح و تو چشم بود ) . توی امتحانی که توی قبولی تو دانشگاه تاثیر مستقیم داره ( و بواسطه ی دانشگاه رو تمام زندگی من تاثیر داره ) یه اشتباه ( احمقانه ) کردم و نمره ای که قاعدتا باید می گرفتم رو از دست دادم (و به همون اندازه شانس حضور در دانشگاه مورد نظرم رو ) . اول که فهمیدم می خواستم از خودم رفع اتهام کنم و از این جور چیزا . . .  ولی بعد که فکر کردم دیدم که در هر صورت خودم مقصر بودم ( و حتی برای این اشتباهی که روی زندگیم تاثیر عمیق داره باید پیش خدا در قبال درست انجام ندادن وظیفم پاسخگو باشم . ( بودن این قسمت تو پرانتز به هیچ وجه به دلیل فرعی بودن مساله نیست )  ) .

            قصدم از عمومی کردن این حرفای دلم اینه که با دوستای خودم ( که الآن هممون با هم تو یه مقطع از زندگی هستیم ) هم این مساله رو در میون بذارم که رسید . . . اون موقعی که دیگه آخر وقتمون برای یه سری مسایله ؛ رسید . . . مواظب باشیم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 12:40  توسط AHF  | 

صبح

هوالسمیع

          از بالا صبح را نگاه می کرد ، صبح از او دلبری می کرد . گاه چشمانش را می بست و گوش می داد . صدای صبح ، صدای پرندگان ، رقص برگ و باد ، صدایی دیگر . . . رفتگر درون خیابان خلوت جارو می کرد و صدایش به گوش می رسید .

          لباس سر تا پا سفیدش در نور صبح نارنجی روشن شده بود ؛ ذوق کرده بود ؛ نفسش از زیبایی صبح بند آمده بود ؛ دو انگشت خود را روی هم لغزاند و برگ را در بین آن ها ، بالا آورد تا بوی تازگی را حس کند .

          صدایی آمد . . . از خیلی نزدیک . . . چشمش که پایین آمد ، گنجشککی را روی لبه ی بام دید . خندید ولی خیلی زود خنده اش سریع قطع شد ، وقتی که دید برگ از دستش افتاه . به سرعت به دنبال برگ از پشت بام پرید . بین هوا و زمین زیر لب گفت : « نباید آن را می کندم ! خدایا ! « عذر تقصیر خدمت آوردم که ندارم به طاعت استهظار » . »

          مرد . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 23:24  توسط AHF  | 

روزگار . . .

هوالباسط

          قرار بود سریلا ستاره بارون رو ادامه بدم ولی چرخ روزگار باعث شد که فعلا از ادامه ی ( حداقل منظم ) اون دست بکشم . شاید مهم ترین دلیلش رو تو شعر زیر که قسمتی از شعر(شاهکار) " آخرشاهنامه " ی اخوان ثالثه بشه دید :

« ما
 فاتحان قلعه های فخر تاریخیم
 شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
 ما
 یادگار عصمت غمگین اعصاریم
 ما
 راویان قصه های شاد و شیرینیم
قصه های آسمان پاک
نور جاری ، آب
 سرد تاریک ،‌خاک
 قصه های خوشترین پیغام
 از زلال جویبار روشن ایام
 قصه های بیشه ی انبوه ، پشتش کوه ، پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر
 ما
 کاروان ساغر و چنگیم
لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان ،‌ زندگیمان شعر و افسانه
 ساقیان مست مستانه
هان ، کجاست
پایتخت قرن ؟
 ما برای فتح می اییم
 تا که هیچستانش بگشاییم
 این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش
 نغمه پرداز حریم خلوت پندار
 جاودان پوشیده از اسرار
 چه حکایتها که دارد روز و شب با خویش
ای پریشانگوی مسکین ! پرده دیگر کن
پور دستان جان ز چاه نابرادر در نخواهد برد
 مرد ، مرد ، او مرد
 داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گویی ناله اش از قعر چاهی ژرف می اید
نالد و موید
 موید و گوید
 آه ، دیگر ما
 فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم
 بر به کشتیهای موج بادبان را از کف
 دل به یاد بره های فرهی ، در دشت ایام تهی ، بسته
تیغهامان زنگخورده و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
 تیرهامان بال بشکسته
ما
 فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون اید از سینه
 راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه
 یا ز میری دودمانش منقرض گشته
 گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
 همچو خواب همگنان غاز
 چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
 صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
 وای ، وای ، افسوس »

          اما خیلی حالتون رو نگیرم . « مرغ مسکین زندگی زیباست » :

« بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
 که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم  » ( اخوان ثالث / (بخشی از)چاووشی )


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 21:30  توسط AHF  | 

ستاره بارون 1

هو الرّحمن

                                                         ستاره بارون . . .

اول سلام . . .

     سری ستاره بارون یه سریِ که ان شاء الله شروع می شه و از این به بعد می خوایم تو این سری زیر آسمون بشینیم و ستاره ها رو نگاه کنیم ( و اگرم پا داد و سعادتش رو داشتیم تا اون جایی که تونستیم پاشیم . ) .

ستاره ی 1 :

( شهید مهدی زین الدین )


شهيد زين الدين در يک نگاه

 

اول در سال 1338 هستي آسمانيش در خاک تجلي يافت،در دوران نوجواني اوقات فراغتش را در کتاب فروشي پدر مي گذراند، پس از پايان تحصيلات متوسطه رتبه چهارم را در ميان پذيرفته شدگان دانشگاه شيراز بدست آورد. همچنین از چند دانشگاه فرانسه هم پذیرش گرفته بود ( از جمله رشته ی برق دانشگاه سوربن ).
پس از پيروزي انقلاب، ابتدا به جهاد سازندگي و سپس به جمع سبزپوشان سپاه پيوست و فعاليت خود را در اطلاعات و عمليات سپاه قم ادامه داد. با شروع جنگ تحميلي با طي دوره آموزش کوتاه نظامي همراه با يک گروه صد نفره عازم جبهه شد.
مسئوليت اطلاعات و عمليات قرارگاه نصر - فرماندهي تيپ علي بن ابي طالب ( عليه السلام) فرماندهي لشکر خط شکن 17 علي بن ابي طالب از جمله مسئوليت هاي اين شهيد است.
شهيد زين الدين به همراه برادرش براي شناسايي از باختران (کرمانشاه) به سمت سردشت در حال حرکت بود که با ضد انقلاب درگير شد و به فيض شهادت رسيد.

 

چند تا خاطره ی قشنگ :

 

     1- پسرک کیفش را انداخته روی دوشش. کفش ها را هم پایش کرده . مادر دولا می شود که بند کفش را بندد. پاهای کوچک ، یک قدم عقب می روند. انگشت های کوچک گره شلی به بند ها می زنند و پسرک می دود از در بیرون.

2- توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری . تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بجه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است . مادر می آید روی تراس « مهدی! آقا مهدی!برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بجه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه .

3- نماینده ی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان . با یک دفتر بزرگ سیاه . همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد. لیست را که می گذارند جلوی مدیر ، جای یک نفر خالی است ؛ شاگرد اول مدرسه . اخراجش که می کنند ، مجبور می شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد ، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت تجربی.


4- قبل انقلاب، دم مغازه ی کتاب فروشیمان ، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب های ممنوعه بفروشیم.عصرها ، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته ای هم داشت. یک شب ، حدود ساعت ده . داشتیم مغازه را می بستیم که سر و کله اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت « ببینم ، اگر تو ولی عهد بودی ، به من چه دستوری می دادی؟» مهدی کمی نگاهش کرد و گفت « حالت خوبه ؟ این وقت شب سؤال پیدا کرده ای بپرسی؟ » بازهم پاسبان اصرار کرد که « بگو چه دستوری می دادی ؟ » آخر سر مهدی گفت « دستور می دادم سبیلتو بزنی.» همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در ، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت « خوب شد قربان ؟ » نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت « اگر می دانستم این قدر مطیعی ، دستور مهم تری می داد. »

 

5-" ازش گله کردم که چرا دير به دير سر مي زنه. گفت: «پيش زن هاي ديگه م ام.» گفتم: «چي؟» گفت: «نمي دونستي؟!! چهار تا زن دارم!!» ديدم شوخي مي کنه چيزي نگفتم. گفت: «جدي مي گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو.» "

 

 

     این اولین ستاره ای بود که دیدمش ( و منابع : سایت سبک بالان ، وبلاگ 100 خاطره و سایت راسخون ( هر سه تو لینک ها هستن . ) . ) .

 

حالا چند سطر شعر پایانی :

«

دلا از قصه سیاس

آخه پس خونه ی خورشید کجاس ؟

 

قفله ؟ وازش می کنیم !

قهره ؟ نازش می کنیم !

می کشیم منتِ شو

می خریم همتِ شو !

 

مگه زوره ؟ به خدا هیچ کی به تاریکیِ شب تن نمی ده

موشِ کورم که می گن دشمنِ نوره ، به تیغِ تاریکی گردن نمی ده !

  »

                                                                                                        (  احمد شاملو  )

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 22:19  توسط AHF  | 

. . .

هوالفتاح

 

هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم ، از اعماق نومیدی صدایش کردم :

« ای پیدای دو از چشم ! دیری است تا من می چشم رنجاب تلخ انتظارت را

« رویای عشقت را ، در این گودال تاریک ، آفتاب واقعیت کن ! »

سلامی دوباره !

          ببخشید که دیر به روز کردم !

خب . . . بالاخره باید از یه جایی شروع کنیم . شروع می کنیم :

 

یه چند وقتیه ( حدودا از وقتی ماجرای جنگ 22 روزه شروع شد تا همین نزدیکیا و قضیه ی حرفا و کارای وهابیا شدت گرفت ) که من احساس می کنم مه داریم از یه سوراخ دوبار نیش می خوریم . اگر بخوام واضح تر بگم . . . یه کمی به حرفای معلم دینی و امام جماعت مدرسه نگاه کنین . حرفای آقای باقری در مورد برنامه ی سیاسی غرب تو کشورای اسلامی یادتون میاد ؟ . . . " تفرقه " !!!

. . .  عجیب نیست که بین شیعه و سنی تفرقه بوجود بیاد وقتی :

-         در مورد فلسطینیا می گیم کمکشون نکنیم ناصبین !!

-         چند جلسه معلم دینی سر کلاس برای پایین آوردن ارزش کار فلسطینیا به خاطر سنی بودنشون و کاری که 70 سال پیش کردن ، حرف می زنه .

-         معلم دینی ما رو خر گیر آورده ، می گه شافعیا حضرت علی رو خیلی بزرگ می کنن ( تو خانواده ی من و اطرافم پر شافعیه ( از همسایه گرفته تا فامیل دور ) و می بینم که این دروغ محضه ! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-         توی جامعه بعضیا می گن سنیا حرومزاده اند ( !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ) چون نماز خوندنشون اشتباه و نماز "طواف نسا"شون باطله !!!!

-         امام جماعت مدرسه ( به استدلال این که تو قرآن از قوم بنی اسرائیل زیاد صحبت شده ) مسلمونا رو به این قوم تشبیه می کنه و نقل می کنه که بعد از حضرت محمد (ص ) ، اسم نبرین ؛ به اولی بگین سامری به دومی بگین گوساله( !!!!!!! ) . هیچ کس هم هیچ کاری باهاش نداره !

به نظر شما این موارد برای " تفرقه " کافی نیست ؟! ( قابل توجه " پیروان امام خمینی " ) باور کنین برنامه ی سیاسی غرب چیز دوری نیست ؛ همین چیزاست و ما هم توی این جریا قرار گرفتیم . همچنین به صاحب تریبون های حرف برو پیشنهاد می کنم به جای این حرفا جواب کسایی مثل "امیر حسین فطانت " رو بدن که جوونای مارو که خود به خود از این فکرا به سراغشون میاد اغفال نکنن ( رجوع کنین به :  ( iranianbook.org.

( والبته مسائل دیگه ای هم بود که به علت خطوط قرمز از بیانشون صرف نظر کردیم ! )

 

 

حالا احساسمون رو بروز بدیم :

 

مرغ مسکین ! زندگی زیباست . . .

من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر با جست و جوی گوهری دارم

تارک زیبلی صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم .

 مرغ مسکین ! زندگی بی گوهری این گونه ، نازیباست !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:7  توسط AHF  |