تبليغاتX
چی بگم . . . ؟!

هو الرّحمن

                                                         ستاره بارون . . .

اول سلام . . .

     سری ستاره بارون یه سریِ که ان شاء الله شروع می شه و از این به بعد می خوایم تو این سری زیر آسمون بشینیم و ستاره ها رو نگاه کنیم ( و اگرم پا داد و سعادتش رو داشتیم تا اون جایی که تونستیم پاشیم . ) .

ستاره ی 1 :

( شهید مهدی زین الدین )


شهيد زين الدين در يک نگاه

 

اول در سال 1338 هستي آسمانيش در خاک تجلي يافت،در دوران نوجواني اوقات فراغتش را در کتاب فروشي پدر مي گذراند، پس از پايان تحصيلات متوسطه رتبه چهارم را در ميان پذيرفته شدگان دانشگاه شيراز بدست آورد. همچنین از چند دانشگاه فرانسه هم پذیرش گرفته بود ( از جمله رشته ی برق دانشگاه سوربن ).
پس از پيروزي انقلاب، ابتدا به جهاد سازندگي و سپس به جمع سبزپوشان سپاه پيوست و فعاليت خود را در اطلاعات و عمليات سپاه قم ادامه داد. با شروع جنگ تحميلي با طي دوره آموزش کوتاه نظامي همراه با يک گروه صد نفره عازم جبهه شد.
مسئوليت اطلاعات و عمليات قرارگاه نصر - فرماندهي تيپ علي بن ابي طالب ( عليه السلام) فرماندهي لشکر خط شکن 17 علي بن ابي طالب از جمله مسئوليت هاي اين شهيد است.
شهيد زين الدين به همراه برادرش براي شناسايي از باختران (کرمانشاه) به سمت سردشت در حال حرکت بود که با ضد انقلاب درگير شد و به فيض شهادت رسيد.

 

چند تا خاطره ی قشنگ :

 

     1- پسرک کیفش را انداخته روی دوشش. کفش ها را هم پایش کرده . مادر دولا می شود که بند کفش را بندد. پاهای کوچک ، یک قدم عقب می روند. انگشت های کوچک گره شلی به بند ها می زنند و پسرک می دود از در بیرون.

2- توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری . تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بجه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است . مادر می آید روی تراس « مهدی! آقا مهدی!برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بجه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه .

3- نماینده ی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان . با یک دفتر بزرگ سیاه . همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد. لیست را که می گذارند جلوی مدیر ، جای یک نفر خالی است ؛ شاگرد اول مدرسه . اخراجش که می کنند ، مجبور می شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد ، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت تجربی.


4- قبل انقلاب، دم مغازه ی کتاب فروشیمان ، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب های ممنوعه بفروشیم.عصرها ، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته ای هم داشت. یک شب ، حدود ساعت ده . داشتیم مغازه را می بستیم که سر و کله اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت « ببینم ، اگر تو ولی عهد بودی ، به من چه دستوری می دادی؟» مهدی کمی نگاهش کرد و گفت « حالت خوبه ؟ این وقت شب سؤال پیدا کرده ای بپرسی؟ » بازهم پاسبان اصرار کرد که « بگو چه دستوری می دادی ؟ » آخر سر مهدی گفت « دستور می دادم سبیلتو بزنی.» همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در ، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت « خوب شد قربان ؟ » نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت « اگر می دانستم این قدر مطیعی ، دستور مهم تری می داد. »

 

5-" ازش گله کردم که چرا دير به دير سر مي زنه. گفت: «پيش زن هاي ديگه م ام.» گفتم: «چي؟» گفت: «نمي دونستي؟!! چهار تا زن دارم!!» ديدم شوخي مي کنه چيزي نگفتم. گفت: «جدي مي گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو.» "

 

 

     این اولین ستاره ای بود که دیدمش ( و منابع : سایت سبک بالان ، وبلاگ 100 خاطره و سایت راسخون ( هر سه تو لینک ها هستن . ) . ) .

 

حالا چند سطر شعر پایانی :

«

دلا از قصه سیاس

آخه پس خونه ی خورشید کجاس ؟

 

قفله ؟ وازش می کنیم !

قهره ؟ نازش می کنیم !

می کشیم منتِ شو

می خریم همتِ شو !

 

مگه زوره ؟ به خدا هیچ کی به تاریکیِ شب تن نمی ده

موشِ کورم که می گن دشمنِ نوره ، به تیغِ تاریکی گردن نمی ده !

  »

                                                                                                        (  احمد شاملو  )

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 22:19  توسط AHF | 

هوالفتاح

 

هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم ، از اعماق نومیدی صدایش کردم :

« ای پیدای دو از چشم ! دیری است تا من می چشم رنجاب تلخ انتظارت را

« رویای عشقت را ، در این گودال تاریک ، آفتاب واقعیت کن ! »

 

 

سلامی دوباره !

          ببخشید که دیر به روز کردم !

خب . . . بالاخره باید از یه جایی شروع کنیم . شروع می کنیم :

 

یه چند وقتیه ( حدودا از وقتی ماجرای جنگ 22 روزه شروع شد تا همین نزدیکیا و قضیه ی حرفا و کارای وهابیا شدت گرفت ) که من احساس می کنم مه داریم از یه سوراخ دوبار نیش می خوریم . اگر بخوام واضح تر بگم . . . یه کمی به حرفای معلم دینی و امام جماعت مدرسه نگاه کنین . حرفای آقای باقری در مورد برنامه ی سیاسی غرب تو کشورای اسلامی یادتون میاد ؟ . . . " تفرقه " !!!

. . .  عجیب نیست که بین شیعه و سنی تفرقه بوجود بیاد وقتی :

-         در مورد فلسطینیا می گیم کمکشون نکنیم ناصبین !!

-         چند جلسه معلم دینی سر کلاس برای پایین آوردن ارزش کار فلسطینیا به خاطر سنی بودنشون و کاری که 70 سال پیش کردن ، حرف می زنه .

-         معلم دینی ما رو خر گیر آورده ، می گه شافعیا حضرت علی رو خیلی بزرگ می کنن ( تو خانواده ی من و اطرافم پر شافعیه ( از همسایه گرفته تا فامیل دور ) و می بینم که این دروغ محضه ! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-         توی جامعه بعضیا می گن سنیا حرومزاده اند ( !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ) چون نماز خوندنشون اشتباه و نماز "طواف نسا"شون باطله !!!!

-         امام جماعت مدرسه ( به استدلال این که تو قرآن از قوم بنی اسرائیل زیاد صحبت شده ) مسلمونا رو به این قوم تشبیه می کنه و نقل می کنه که بعد از حضرت محمد (ص ) ، اسم نبرین ؛ به اولی بگین سامری به دومی بگین گوساله( !!!!!!! ) . هیچ کس هم هیچ کاری باهاش نداره !

به نظر شما این موارد برای " تفرقه " کافی نیست ؟! ( قابل توجه " پیروان امام خمینی " ) باور کنین برنامه ی سیاسی غرب چیز دوری نیست ؛ همین چیزاست و ما هم توی این جریا قرار گرفتیم . همچنین به صاحب تریبون های حرف برو پیشنهاد می کنم به جای این حرفا جواب کسایی مثل "امیر حسین فطانت " رو بدن که جوونای مارو که خود به خود از این فکرا به سراغشون میاد اغفال نکنن ( رجوع کنین به :  ( iranianbook.org.

( والبته مسائل دیگه ای هم بود که به علت خطوط قرمز از بیانشون صرف نظر کردیم ! )

 

 

حالا احساسمون رو بروز بدیم :

 

مرغ مسکین ! زندگی زیباست . . .

من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر با جست و جوی گوهری دارم

تارک زیبلی صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم .

 مرغ مسکین ! زندگی بی گوهری این گونه ، نازیباست !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:7  توسط AHF | 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

" والعصر* ان الانسان لفی خسر * الا الذين أمنوا و أملوا الصالحات و تواصو بالحق وتواصو بالصبر * "

 

به نام خدانوند بخشنده ی مهربان

 

" قسم به عصر(نورانی رسول یا دوران ظهور ولی عصر)*که انسان همه در خسارت و زیان است*مگر آنان که به خدا ایمان آورده و نیکو کار شدند و به درستی و راستی و پایداری در دین یکدیگر را سفارش کردند* "

                                        ( این ترجمه ی استاد مهدی الهه قمشه ای بود )  

 

 

******

 

 

            بچه ها خیلی داریم وقت تلف میکنیم ها ! عمر انسان جای این کارای بیهوده نیست . به نظر من یه کم باید بیشتر مراقب وقت گرانبهامون باشیم ! ( البته بگم ؛ شاید خودم از همتون بیشتر وقت تلف کنم ! وقتی که می تونه خیلی با ارزش باشه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:0  توسط AHF | 

هوالعظيم

 

محمد من را ساخت      غیر از او دختش فاطمه من را شتاخت

من آنم که در از قلعه ی خیبر کندم     غم فاطمه به خدا من را از پا انداخت

*****

شهادت خاتون دو عالم رو به شما تسلیت میگم .

یا محسن زهرا شاید حکمت این بودکه نمی بودی و غربت نمی کشیدی !

*****

سلام من به مدینه به مسجد نبیش       سلام من به بقی وچهارقبر قریبش

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:38  توسط AHF | 

هوالمصور

  اللهم حشرنا بالشهداء و المصدقین . . . 

    

سلام !

    این روزای قشنگ رو بهتون تبریک  می گم . به نظر من این روزا واقعا تبریک داره ‌چون روزایی که خدا منتظر دعای بنده هاشه . درسته این بنده هاش توعرفن ، اما ما هم اگر یه کم بال بال بزنیم و دلمون مثل اونا تو عرفه باشه شاید خدا مثل اونا به حرف ما هم گوش کنه . . . ! عرفه یعنی شناخت . پس سعی کنیم تو این روزا یه سری چیزا رو بشناسیم .

    بگذریم . . . ( البته به همین راحتیا نگذرین ها ! ) میخواستم در مورد یه مسئله ی ‌‌‌‌‌‌‌‌ دبگه ای باهاتون صحبت کنم . همون طور که توی عنوان مطلب اشاره شده یکی از اعجازعشق . توی خط اول مطلب هم یه کمی بهش اشاره کردم .

" گفته بودند :بیاریدش مرده یا زنده اش فرق نمی کند.
بچه ها بهش می گفتند:بده سرتو خودمون ببریم حداقل یه چیزی گیرمون بیاد !
این جور وقت ها سرشو پایین می انداخت و می رفت !
سرش ۷ میلیون تومان ارزش داشت !
کی ؟ برگردید به بیست و اندی سال قبل تا بفهمید ۷ میلیون تومان چقدر ارزش داشت !
چون خواب رو از چشم های نامردترین انسان های دنیا گرفته بود : ضد انقلاب کردستان.
در مورد بزرگترین ژنرال های ارتشی دنیا صحبت نمی کنم
مطلب در مورد پاسدار سبز پوش جان برکفی است که در پایین می بینید : محمود کاوه . . . ! "
 
    شهید کاوه قبل از انقلاب بورسیه ی تحصیلی داست . اون توی دانشگاه سوربون فرانسه تو رشته ی برق تحصیل کرد . اما وقتی جنگ شد به ایران اومد تا همون طور که بالا دیدین حدود ۲۶ سال پیش کزدستانیای ضد انقلاب برای سرش ۷۰۰۰۰۰۰ تومن جایزه بذارن . این همون معجزه ی عشقه . . . !
    چه نیرویی می تونه آدم رو از همچون وضعیتی بهجایی بکشه که برای سرش اینقدر جایزه می ذارن ؟! چه نیرویی می تونه به آدم این جرئت رو بده که بیاد تو جایی که برای سرش جایزه گذاشتن ؟! نیرویی جز عشق که از جنبهی دنیویش به آدما کله شقی می ده می تونه چنین کاری بکنه ؟!
 

" کار عشق بود که دل سامان گرفت ! "

 
خاطرات رهبر از شهید کاوه :

"  ۱ - خدا را سپاسگذاريم كه توفيق دست داد تا شما عزيزان لشگر ويژه ی شهدا را در مقرتان زيارت كردم آرزوئي بود و ياد نيكي از شماها در دل ما ،‌در زمان اوايل تشكيل اين تيپ و لشگر .‌هر چه ما شنيده بوديم تعريف و تمجيد و ستايش قهرماني ها و شجاعتهاي اين لشگر بود . البته حقيقتا با همه دل عرض مي كنم جاي اين شهيد عزيزمان خالي است. شهيد محمود كاوه و همه ی شهدا ، چه سرداران و چه بقيه ی برادراني كه به شهادت رسيده اند؛ اما خوب بعضي ها را انسان از نزديك مي شناسد، فضايل آنها را مي داند ،‌ارزشهائي را كه گاهي در يك انسان ، در يك جوان جمع شده از نزديك لمس مي كند و ای عزيزان محمود كاوه از اين قبيل بود . در او ارزشهائي بود كه براي يك جوان مسلمان ايده آل بود . . . فراموش نميكنم همين شهيد محمود كاوه بچه اي بود ، پدرش دستش را مي گرفت ، او را  به مسجدي كه من آن جا صحبت مي كردم و تفسير مي گفتم مي آورد، ،‌جوانها پرواز كردند و ما مانديم ( گريه رهبر و حضار ) بچه ها بزرگ شده اند. قدر آنها را بدانيم .‌كم سعادتي ماست ،‌ما كه به اصطلاح پيشكسوت آنها بوديم مانديم، همچنان در لجن و در عالم ماده .

۲ -   من در خود سپاه عناصر بسيار خوبي را سراغ دارم كه آمادگي خودسازي و ديگر سازي داشته و دارند. خوب است من از برادر، شهيد عزيزمان محمود كاوه ياد كنم كه من او را از بچگي اش مي شناختم . پدر اين شهيد جزو اصحاب و ملازمين هميشگي مسجد امام حسن(ع) بود كه بنده آنجا نماز مي خواندم و سخنراني مي كردم؛ دست اين بچه را هم مي گرفت و با خودش مي آورد .من مي دانستم كه همين يك پسر را دارد. پدرش را هم قاعدتا برادرهاي مشهدي مي شناسند، از همان وقتها همين جوري بود پرشور و بي محابا در برخورد ، گاهي حرفهاي تندي هم مي زد كه در دوران اختناق، آنجور حرفي را كسي نمي زد. اين بچه آن جوري توي اين محيط خانوادگي پرشور و پرهيجان تربيت شد .خوراك فكري او از دوران نوجواني اش ـكه شايد آن سالهائي كه من مي گويم ، ايشان مثلا دوزاده و سيزده سال شايد هم چهارده سال بيشتر نداشت ـ عرابت بود. از مطالب مسجد امام حسن (ع) كه اگر از شما ها برادرهاي آنوقت بودند مي دانند كه چه سنخ مطالبي بود و مي شود فهميد ديگر از نوارها و از آثار آن مسجد كه چه جور مطالبي بود . در يك چنين محيط فكري اين جوان تربيت شد و جزو عناصر كم نظيري بود كه من او را در صدد خودسازي يافتم . حقيقتا اهل خودسازي بود . هم خود سازي معنوي ،اخلاقي و تقوائي و هم خود سازي رزمي. در يكي از عملياتهاي اخير دستش مجروح شده بود كه آمد مشهد؛ مدتي هم که اينجا در بيمارستان بود، مدت كوتاهي است، ظاهرا بعد برگشت مجددا جبهه. تهران ،‌آمد سراغ من ، من دیدم دستش متورم شده است؛ بنده نسبت به كساني كه دستشان آسيب ديده حساسيت دارم ، فوري پرسیدم دستت درد مي كند؟ گفتش كه نه . بعد من اطلاع پيدا كردم كه برادرهاي مشهدي كه آنجا هستند، گفتند كه دستش شديد درد مي كند؛ او حتي درد را كتمان مي كرد و نمي گفت . اين مستحب است كه انسان حتي المقدور درد را كتمان كند و به ديگران نگويد. يك چنين حالت خودسازي ايشان داشت . يك فرمانده بسيار خوب بود از لحاظ اداره ی واحد خودش كه تيپ ويژه ی شهداـ فكر مي كنم حالا لشكر شده ، آنوقت تيپ بود يك واحد خوب بودـ جزو واحدهاي كار آمد محسوب مي شد و به اين عنوان ازش نام برده مي شد. خود او هم در عملياتهاي گوناگوني شركت داشت و كار آزموده ی سميدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم اداره ی واحد ، مديريت قوي ،‌دوستي و رفاقت با عناصر لشكر و از لحاظ معنوي ، اخلاقي ، ادب ،‌تربيت و توجه يك انسان جوان ولي برجسته بود . اين هم يكي از خصوصيات دوران ماست كه برجستگان هميشه از پيران نيستند؛ آدم، جوانها و بچه ها را مي بيند كه جزء چهره هاي برجسته مي شوند . رهبان اليل و استون النهار غالبا تو همين بچه ها وتوی همين جوانهاست . ما نشسته ايم از دور داريم نگاه مي كنيم، حسرت مي خوريم و آرزو مي كنيم . كاش برويم توي محيط آنها ،‌ كمتر وقتي است كه بنده همين حالا ها دلم پرواز نكند به سمت محفل سنگر نشينان ، آنجا انسان ساخته مي شود و اين جوانها خوب ساخته شده اند  و شهيد كاوه حقيقتا خوب ساخته شد . البته من در مشهد و در كل سپاه، عناصر برجسته زياد سراغ دارم، حقا و انصافا چهره هائي را من سراغ دارم كه  اخلاقيات و خصوصيات اينها را كه مشاهده مي كند، از نزديك حالات عرفا و سالك بزرگ برايش تداعي مي شود، نه حالت نظاميان بزرگ ، از نظامي گري فراترند اگر چه در نظاميگري هم انصافا چيره دست و نيرومندند .

۳ - يك لشگر را يك جوان بيست و چهارـ پنج ساله اداره مي كنددر حالي كه در هيچ جاي دنيا افسري به اين جواني پيدا نمي شود كه يك لشگر را اداره كند . چند صد نفر يا چند هزار تا انسان را اين رهبري مي كند ، در كجا؟ نه در مسافرت به سوي فلان زيارتگاه يا فلان ييلاق ،‌در ميدان جنگ ، زير آتش ،‌در مقابله با تانكهاي دشمن با وجود آن همه مانع يك جوان بيست و چند ساله، چند هزار آدم را شما مي بينيد دارد هدايت مي كند؛ با سازماندهي مي برد جلو ،‌خط را مي شكند ، دشمن را تار و مار مي كنند ، اسير هم ميگيرند ، منطقه هم اشغال مي كنند و مستقر مي شوند. پس نظاميگري هم در معجزه گري انقلاب و سازندگي انقلاب وجود دارد، نه فقط معنويت. ‌اما بالاتر از نظامي گري اين معنويت و تقواي جوانان است ،كه آنرا هم دارند . "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 9:44  توسط AHF | 

من خودم غذا نخوردم                               ولی شیر برات آوردم               

 دیر شد اما رفته بودی                               کاشکی من به جات می مردم

*****

ابن ملجم می ره بالا سر مولا . به مولا می گه من وقتی این شمشیر رو خریدم از خدا خواستم که کمکم کنه که بد ترین خلقش رو با این شمشیر بکشم .

مولا می فرمایند تو این کار رو کردی چون خودت با این شمشیر کشته می شی .

*****

شهادت میره ده تمام مومنان رو به شما تسلیت می گم .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 16:10  توسط AHF | 

هو المعطی

 

 

ضمن عرض تسلیت به خاطر ایام فاطمیه یه مطلبی رو باید بگم :

    یه روزی حدود یک سال پیش یه کاریکاتوری از پیامبر (ص) تو یه روزنامه ی دانمارکی چاپ شد . کل مسلمونا برای یک ماه زدن تو سر و کله ی خودشون و بقیه خودشون و هلاک کردن تا دانمارک یه معذرت خواهی بکنه و بعدش ول کردن ! باز حد اقل ایران یه کاری کرد . دانمارک رو تحریم کرد . اما تمامشون بعد از یک ماه ول کردن . حالا نمی خوام وارد این بحث بشم که زود مسائل یادشون میره .        می خوام این رو بگم که هر جا به نفعشون باشه از این کارا می کنن . حدود یک ماه پیش تو یک خبر ۶۰ ثانیه حتی نه تو اخبار  یه خبری گفتن . اون خبر این بود که چین یه کفشایی صادر کرده به  مصر که روی پاشنه ی کفشا اسم " الله " هک شده بود . نه شخصی فهمید نه کاری کرد هیچ خبری نشد . من نمی دونم چرا اما بیشترین احتمالی که می دم اینه که اون کشور چین بود تمام دنیا به تولیداتش نیاز مند بودن . این چیزا بیشتر باید مسلمونا رو آگاه کنه که منتظر دولتا نباشن برای این که در مقابل این کارا اعتراض کنن چون که دولتا هر وقت به نفعشون باشه از این کارا می کنن .

             متاسفانه با همه آره با دینم آره . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 15:4  توسط AHF | 
                                یا مولا                                        

یا مولا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:7  توسط AHF | 

یا تواب

 

    این دفعه دیگه کل همه رو خوابوندیم . خودمون رو از دهم رسوندیم به دوم و بعدشم با اون گل دیقه هشتادی منصوریان استقلالی سوم شدیم . ولی حال می کنین با سه - چهار تا بازیکن چه طوری نتیجه می گیریم . استقلال چپول با او همه بازیکن اگر داوری درست می بود با فجر مساوی می کرد . ولی پرسپولیس بدون بازیکن اگر داوری درست می بود از سپاهان می برد . اصلا نمی دونم کدوم خری مسعود مرادی انتخاب کرده بود برای جام جهانی که آخرشم شانس آوردیم که نرفت وگرنه آبرومون می رفت . این سه نقطه پارسالم سر پرسپولیس همین بلا رو آورد . امسالم که پنالتی دیقه ی ۱۱۹ رو نگرفت تازه گل صد در صدم آفساید گرفت . به هر حال اگر انصاریان و علیزاده نمی رفتن استقلال از فجر سه به یک می باخت . چون اون گل سوم فجر رو به خاطر فیلم بازی کردن انصاریان قبول نکرد و دو گل استقلالم روی پرتاب اوتای علیزاده بود . تازه حال می کنین الونگ الونگ رو از هیچ رسوندیمش به لیگ فرانسه و تیم ملی کامرون . هر وقت استقلال یه بازیکن فرستاد اروپا و پرسپولیسم رفت دسته سه اون موقع استقلالیا حرف بزنن . این فلعه مرغی شاستونم که علی کریمی رو کرده بود کاپیتان . آخه علی کریمی خودشم نمی تون مدیریت کنه می خواد تیم رو مدیریت کنه ؟! با اردنم که تو نود دیقه صفر - صفر مساوی کرد که . بابا این قلعه مرغی توم گند زده به تیم ملی . . . پرسپولیسم وقتی با جناب دنیزلی گل و استاد استیلی قهرمان شد اون وقت حالی استقلال می کنیم که دنیا دست کیه . اگرم آری هان می موند با شیوه ی خودش پرسپولیس رو دو بار تو جام حظفی - یه بار تو لیگ قهرمانان اروپا - یه بارم تو لیگ کلا ( حد اقل ) قهرمان می کرد . ولی حیف که اوضاع رو مناسب فقط و فقط شیوه ی خودش کرد و رفت تا پرسپولیس اوضاعش بحرانی شه . این دنیزلیم که باقری رو فرستاد بیرون . بابا اینم قاطه ها . ولی تازه داره روال کار دستش میاد و وقتی بردامون شد ۲۸ برد پیاپی حالی همه می کنیم که دنیا دسته کیه .

 

تازه تیپشو نگاه کردی چه خفه (مصطفی دنیزلی ) .

خیلی آدمه کاردانیه .

الونگ الونگ ها ! 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 16:45  توسط AHF | 

به نام خدا

 

  بالاخره یه حرف دل دیگه به مطالب ضروری هم ربط داره .

    امروز اگه اشتباه نکنم ‌روز سیمه . سی روز عین برق و باد گذشت هیچی به هیچی . حتی دیگه برای ایرانم عادی شده . در حال حاضر تو ایران فقط اخبارا می گن روز فلان فلان و ... فقط اخبارا رو راحت کرده همه چیزم معمولی شده و فقط به عنوان سوژه استفاده میشه . اسرائیل هر کاری که دلش می خواد می کنه و دولت ها تشویقش هم می کنن اونم که کارای مردم براش مهم نیست . البته اسرائیل نیست که .

                     ادامه دارد . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 17:35  توسط AHF | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یکی بود یکی نبود .
یه روز از روزای خدا یه بنده خدایی تصمیم گرفت نظریات درست و غلط خودش رو به نمایش بذاره تا دیگه محدود به کسایی که شخصا باهاشون ارتباط داره نشه . این بود که اومد و این وبلاگک رو ایجاد کرد که نقشی که باید داشته باشه ایفا کنه .

نوشته های پیشین
هفته اوّل مهر 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته اوّل بهمن 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته اوّل اسفند 1384
هفته دوم بهمن 1384
آرشیو موضوعی
ستاره بارون
مطالبی خیلی مهم
حرف دل
پیوندها
پایگاه اطلاع رسانی شهید آوینی
پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای ( مد ظله )
پایگاه اطلاع رشانی دفتر مقام معظم رهبری
کویر سیراب
آقای قشقاوی
hosmir
احمد
صدرا
غیاثی
MM
راسخون
سبک بالان
قافله ی شهدا
100 خاطره
وبگاه رسمی احمد شاملو
آوای آزاد ( شعرستان )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM